مرتضى مطهرى

317

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

خدا جدا نمىدانند از راه اين است كه آنها براى خدا كمال فعليت و نهايت شدت وجود و لانهايى وجود را قائل هستند . از كمال فعليت و شدت وجودى كه دارد همه چيز پرتوى از اوست و به يك معنا خود اوست ، همه چيز شأنى از شئون اوست ، اسمى از اسمهاى اوست ، نه يك امرى كه جدا و منفصل از او باشد . اينها خلقت را به معنى منفصل كردن چيزى از چيزى نمىدانند ، معناى « خلق » را اين نمىدانند كه خدا يك چيزى را از خود جدا كرد و بيرون آورد . به قول يكى از اساتيد ما اين تخم گذارى است نه خلقت ؛ اينكه موجودى موجود ديگرى را از خود بيرون بيفكند . حقيقت خلقت هم برمىگردد به همان تجلى و ظهور ( وَ بِنورِ وَجْهِكَ الَّذى أَضاءَ لَهُ كُلُّ شَىْ ءٍ ) ولى آن ، روى كمال فعليتى است كه دارد . نوع ديگر از وحدت وجود اين است كه يك شىء به دليل كمال بىفعليتى و كمال بىرنگى و بى شكلى و نداشتن هيچ چيزى پذيراى همه چيز مىشود . چون تعينى از خودش ندارد هر تعينى را مىپذيرد . ولى آن تعينى كه مىپذيرد ، آن را ندارد و مىپذيرد ، كه دربارهء - به قول فلاسفه - مادهء اولى يا هيولاى اولى چنين چيزى است ، يعنى حقيقت بىتعين مطلق ، يعنى قوه و استعداد محض كه هيچ فعليتى ندارد . چون هيچ فعليتى ندارد همه گونه فعليت را در خود مىپذيرد . مسئلهء همه خدايى هگل از قبيل نوع دوم است ، چون او در فلسفهء خودش تصريح مىكند كه سلسلهء مراتب تزها و آنتى تزها و اين مثلثها كه همين‌طور پيش مىرود ، هر مرتبهء قبل در مرتبهء بعد وجود دارد و هر مرتبهء بعد هم در مرتبهء قبل وجود دارد ، از باب اينكه هر ناقص در كامل وجود دارد و هر كاملى هم در ناقص وجود دارد ، اما « ناقص در كامل وجود دارد » يعنى كامل مرتبهء اعلاى وجود ناقص است ؛ « كامل در ناقص وجود دارد » از باب اينكه ناقص مرتبهء ضعيف وجود كامل است . اين مثل اين است كه بگوييم نور ده شمعى در هزار شمعى وجود دارد ، يعنى نور هزار شمعى درجهء كامل همين است ؛ نور هزار شمعى هم در نور ده شمعى وجود دارد ، از باب اينكه اين درجهء ضعيف آن است . حال ، او از باب اينكه خدا را يك حقيقتى گرفته است كه آن را يك برنهاده و تز فرض كرده كه بعد در مقابلش يك آنتى تز قرار داده و بعد در مقابلش سنتز ، [ معتقد است ] اينها از يكديگر جدا نيستند ؛ تز و آنتى تز و سنتز مراتب تكامل يكديگر هستند و بنابراين مىشود گفت انسان در خدا وجود دارد ، مىشود گفت خدا در انسان وجود دارد ؛ مىشود گفت طبيعت در خدا وجود دارد ، يا گفت خدا در طبيعت وجود دارد . به هر حال اين معناى همه خدايى [ است ، ] چون براى فلسفهء هگل تعبير « همه خدايى » كرده بود . خواستم توضيح بدهم كه چرا او را در عين حال وحدت وجودى هم مىدانند و نوعى وحدت وجود هم برايش قائل هستند . فويرباخ آمد اساساً منكر وجود خدا شد ؛ حال بر چه مبنايى ، بعد گفته خواهد شد . پس در اين